۱
نقش حوادث طبیعی در تقدیرگرایی مردم افغانستان
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۶ عقرب ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۰۰
کد مطلب: 41266
 
نقش حوادث طبیعی در تقدیرگرایی مردم افغانستان
 

دیروز روز جهانی کاهش خطرات حوادث بود. ادارة ملی مباره با حوادث از این مناسبت طی همایشی در کابل بزرگداشت به عمل آورد.
روز جهانی کاهش خطرات حوادث در افغانستان در حالی تجلیل می‌شود که گفته می‌شود در این کشور ۶۷۵ هزار معلول وجود دارد که ۳۸۰ هزار آن در اثر انفجارِ ماین معلول شده ‌اند.
انفجار ماین تنها خطری نیست که افغانستانی‌ ها را تهدید می‌کند، بل حوادث طبیعی مانند باد و باران و سیلاب نیز همواره فاجعه آفریده و جان انسان های بی‌ شماری را می‌گیرد و خانه ‌های فراوانی را تخریب می ‌کند.
مارک باوودن، معاون نماینده ویژه سازمان ملل متحد برای افغانستان در امور بشری که در این همایش صحبت می‌کرد، گفت: «تنها در سال ۲۰۱۲، ۵۰۰ تن در افغانستان به خاطر حوادث طبیعی جان خود را از دست داده و ۵۰ درصد از روستاها آسیب دیده اند».
آماری را که مسئولان ادارة مبارزه با حوادث و نمایندگان یوناما ارایه می‌کنند، نشان می ‌دهد که افغانستان یکی از آسیب ‌پذیرترین کشورها در برابر حوادث طبیعی بوده و مردم این مرز و بوم هنوز بازیچة دستِ نامهربان طبیعت می ‌باشند.
آسیب‌ پذیری افغانستان از حوادث طبیعی و غیرشخصی مانند زلزله و سیلاب جنگ و ماین و ... در کنار آن‌که پیامدهای ناگوار جانی و مالی برای کشور ‌داشته، همچنین باعث تحکیم فرهنگ «تقدیرگرایی» گردیده و موجبات عقب‌ ماندگی فرهنگی مردم مان را فراهم نموده است.
تقدیرگرایی یکی از نگرش‌های پیشامدرن است که جهان را ساخته و پرداخته‌ نیروهای مرموز و فوق قدرت بشری می ‌داند که حسب دلخواه خودشان عمل می ‌کنند و انسان ‌ها قادر به دخل و تصرف در اراده‌ آن ‌ها نمی ‌باشند. این نگرش دقیقاً در قطبِ مخالفِ جوامع توسعه ‌یافته قرار دارد. در جوامع توسعه‌ یافته، انسانها، جهان را مجموعه‌ ای از اقدامات و فعالیت‌ هایی می‌ پندارند که توسط خودشان مهندسی و طراحی گردیده و انجام می ‌یابند.
انسان‌های جوامع واپسمانده به دلیل آن‌که عملاً بازیچة دست نامهربان طبیعت بوده و از حوادث طبیعی زیانمند می ‌گردند، تقدیرگرا و خرافاتی گردیده و خود را آلت دست نیروهای فوق بشری و غیرشخصی می‌ دانند و هزاران افسانه و خرافات را به وجود می ‌آورند.
عروضی سمرقندی، در جایی، علوم مورد نیاز چنین جوامع را در چهار رشته، دسته بندی می‌کند که عبارتند از: دبیری، شاعری، طب، و نجوم و فال بینی و تعبیر خواب و داستان‌های جن و پری.
مردم در چنین جوامعی، از همه بیشتر، نیازمند آن اند که کسی پیدا شود و با روش‌های غیر متعارف، آینده کشور و قبیله را پیشبینی نماید و از داستان ‌های دیو و پری و نقش آن‌ ها در زندگی فردی و اجتماعی مردم صحبت کند و برای ‌شان از اسطوره‌ ها تعریف نماید.
درست از همین جا است که در چنین جوامعی، نقش خواب و تعبیر آن برجسته‌ تر می‌گردد و مردم بدان ارج می‌ گذارند. چون معمولاً تصور بر این است که آدمی در خواب با آینده ‌اش مواجه می ‌شود و هرچه را در حالت خواب ببیند، در بیداری هم تجربه خواهد کرد.
بیهقی، در مورد این جوامع، ارزیابی جالبی دارد: «بیشتر مردم عامه بر آن ‌اند که باطل ممتنع را دوست دارند، چون اخبار دیو و پری و غول بیابان و کوه و دریا که احمقی هنگامه سازد و گروهی بر حول او گرد آیند و وی گوید در فلان دریا جزیره ‌ای دیدم و پنجصد تن جایی فرود آمدیم در آن جزیره و نان پختیم و دیگ ‌ها نهادیم چون آتش تیز شد و تبش بدان زمین رسید از جای برفت، نگاه کردیم ماهی بود؛ و در فلان کوه چنین و چنان چیزها دیدم، و پیرزنی جادوگر مردی را خر کرد و باز پیرزنی دیگر جادو گوش او را به روغنی بیندود تا مردم گشت، و آنچه بدین ماند از خرافات که خواب آرد نادان را چون شب برای شان شمرند. و آن کسانی که سخن راست خواهند تا باور دارند ایشان را از دانایان نشمرند و سخت اندک است عدد ایشان و ایشان نیکو فراستانند».
محبوبیت نگرش‌های افسانه‌ ای و خرافاتی در افغانستان نیز ریشه در همین امر دارد. مردم افغانستان به دلیل آن‌که هنوز هم آسیب‌ پذیرترین ملت دنیا در برابر حوادث طبیعی می‌ باشند، از جهانبینی بسته و بدوی برخوردار بوده و اعتماد به نفس شان را از دست داده اند.
مبارزه علیه حوادث طبیعی در افغانستان در کنار آن‌که باعث امنیت جانی و مالی مردم خواهد شد، هم‌چنان باعث فروریزی این جهانبینی نیز گردیده و زمینة ذهنی و فرهنگی توسعه را به وجود خواهد آورد. ادارة ملی مبارزه با حوادث باید یکی از فعال‌ترین و مهم‌ترین ادارات دولتی کشور باشد و از امکانات فوق‌العادة برخوردار باشد که نیست. دولت افغانستان باید به این امر توجه کند.
عبدالشهید ثاقب- خبرگزاری جمهور
Share/Save/Bookmark
 
 


 
رضا راد
United States
۱۳۹۲-۰۴-۱۱ ۱۴:۰۵:۰۸
در چند و چون نقد (در باب انچه این چند روز از آقای اسد بودا و آقای عبدالشهید ثاقب خواندم)
رضا راد
چند نکته درباره ی این نوشته:
الف. ترتیب ذکر نام دو نویسنده در بندهای متفاوت اینجا بر اساس این معیارها می باشد: حروف الفبا، زمان ارایه متن اول، نقد و پادنقدها، توالی طرح مفاهیم مورد نظر این نوشته در دو متن و ماهیت نظرات (تابعیت و کلیت).
ب. پیش از این، به جز متون تحلیلی "آرایش ها و صف بندی های تازه قومی در افغانستان" ، "عدالت ژاژگون" و پاد نقدهای آخر ثاقب و بودا هیچ اثر دیگری از هر دو طرف نخوانده ام.
پ. این نوشته به هیچ وجه در مقام نشان دادنِ بَرَنده ی این بحث نیست. و من هم، نه دوست شان هستم و نه دشمن شان.
ت. و دوستان دیگری هم که این متن را می خوانند (همان طور که نوشته های بودا و ثاقب را خواندند) من نه به شهرت رسیدن از راه نقد بر نوشته های دیگران را کار بدی می دانم و نه ورود به نزاعی که به آن دعوت نشده ام را. ناگفته نماند سعی می کنم آن گونه بنویسم که فقط اهلش بتواند بخواند نه آنانیکه برایم فحش بفرستند یا تملق.
*****
در چند و چون نقد
بدون مقدمه آغاز می کنم به تقسیم مفاهیمی که قرار است بگویم:
الف. نقد چیست؟ چرا نقد می کنیم؟
ب. چند عرف در نقد امروز
پ. پادنقد
ت. اگر به جای شما بودم...
****
الف. نقد
زیاد با روش جستجوی معنای واژه و تاریخچه ی آن خوب نیستم. به این مسئله که نقدِ خوب (مدح) داریم و نقدِ بد (عیب یابی) هم، اینجا زیاد کاری ندارم. برویم سر اصل مطلب.
خلاصه ترین چیزی که می شود در باب نقد گفت این است که نظرِ یک شخص بر نکته های موازی نه اما یکسان با افکارش، متفاوت، متضاد، ذکر نشده و اضافی یک اثر، نقد آن اثراست. اظهار نظر بر نکته های مساوی به نظر من نقد نیستند، بلکه آنها را تکرار تاکیدی، تمهیدی یا سرقت جانمایه می خوانم.
چرا نقد می کنیم؟
خیلی مایلم پاسخ بودا و ثاقب را به این پرسش (به ویژه در باب نوشته های اخیرشان) بدانم. زیرا آن وقت ریشه یابی علمی تری می شود از نوشته هایشان کرد.
ما نقد می کنیم تا بگوییم نوشته ی شما درست نیست؟ ما نقد می کنیم تا بگوییم ما بیشتر بلدیم؟ عذاب وجدان می گیریم اگر لال بمانیم و بگذاریم هر کسی هر چیزی دلش خواست بگوید؟ باید از قلممان برای دفاع از باورهایمان استفاده کنیم؟ می خواهیم با نقد یک چیز جدید بگوییم؟ نوشته ی آنها را سمت بدهیم؟ تمرین نگارش می کنیم؟ قلم-رفیق* می یابیم؟ ووو می شود ده سوال دیگر نوشت که خود پاسخی اند...
فقط این را بگویم که نقد می کنیم چون می توانیم و به آن نیاز داریم. منظورم هم این است که تفلسف، توانایی ذاتی ماست. و خردورزی نا متعهد* (فلسفه) بر نقد زنده است. ما برای آموختن و آموزاندن نیاز داریم نقد کنیم. همان طور که آب می نوشیم، می خوابیم و می خوریم به نقد نیاز داریم. شاید بیشتر ازآنها. حکایت همان موج است و آرام نگرفتن. حال اینکه چرا باید آموزاند به این بر میگردد که نیت مان از زیستن چیست؟ می خواهیم آنچه را که می دانیم درست است، دیگران هم بدانند. می خواهیم جمعی را از تاریکی در بیاوریم و به سمتی که ما فکر می کنیم روشن است هدایت کنیم. شاید هم هیچکدام. ما نقد می کنیم چون از این راه پول در می آوریم، اعتبار کسب می کنیم! اما من دوست دارم بگویم ما نقد می کنیم چون باید نقد کنیم. حالا بروید و حرف های مرا ریشه یابی کنید. ببینید من چرا نقد می کنم؟
پس نقد از راه تحلیلِ اشتباهاتِ دیگران به آموزاندن می پردازد. چقدر ما با نقدهای مان می آموزانیم؟ چقدر زبان ما مثل آموزگارهاست، ادبیات ما، نوع خردورزیِ ما؟
ب. عرف هایی در نقد امروز
عقده ای، کودک، عصبی، ژاژ، ناشی، نابخرد، سطحی بین، بیش از حد بدبین، متملقِ دیگری، گیج، بیست پهلو ووو خیلی صفت های دیگر که یا مستقیم و ناسزاگونه و یا ضمنی و حق به جانب استفاده می کنند تا....راستش بهتر است این "تا" را نگویم...اما بگذارید بگویم ما از این اوصاف استفاده می کنیم تا به نوشته ی دیگران (و بیشتر از به نوشته ی دیگران، به شخص خودشان) نمره بدهیم، خواننده ی موافق عام پیدا کنیم، تعدادی هم مخالف که خود نوعی تبلیغ است، به اصطلاح کشتی گیرها ضربه فنی کنیم، تاکید بر عمق جهالت و نادرستی نویسنده، چسباندن او به سمتی و خنثا کردن تلاش فلسفی او برای آموزاندن به این وسیله. این اولین و مرسوم ترین عرف بازار نقد این روزهاست. من در این باب باید بگویم کسانی که با احساسات می نویسند و کسانی که با عقل گرایی می نویسند در این وجه متمایز می شوند. یک چیز دیگر که نباید یادم برود این است: همدیگر را دوست، عزیز، برادر و خواهر و دانا و استاد می خوانیم اما بعدش ....
رسم دیگر نقد که این روزها، جان از نقد می ستاند، ادله ی به ظاهر مربوط و در باطن نامربوط است. یکی به من بگوید این که سیب در باغهای تهران می روید، چه ربطی به انار قندهار دارد؟ می دانم هر دو میوه اند و آن دو هم دو شهر، از دو کشور همسایه، مشکل عقیدتی هم دارند. اما اکثریت کشاورزان تهرانی به جز ضرب المثل مشهور "مگر می خواهی به سفر قندهار بروی!" هیچ چیز دیگری از این شهر نمی دانند و قندهاری ها هم که فکر نمی کنم زیاد با این شهر آشنایی داشته باشند. ای کاش به نوشته هایمان با عینک ریاضی ببینیم. ببینیم جملات مان چقدر در عینِ پیوستگیِ معنا، ما را به حاصل می رسانند؟؟ اگر امتحان معکوس بگیریم و یک عامل جمع را از حاصل تفریق کنیم به عامل دیگر می رسیم؟
سخن کوتاه کنم، عرف آخری که می خواهم بگویم این است که تسلیم نمی شویم. شعار کثرت گرایی می دهیم اما نه تنها اینکه در نوشته ی مان بویی از تساهل و تسامح نیست بلکه حرف حساب را هم قبول نمی کنیم. خود دانید دیگر...
پ.پادنقد
این واژه را جای دیگری ندیدم اما فکر می کنم برای نقدِ نقد یا پاسخ به نقد واژه ی بدی نیست. ما پادنقد می نویسیم که متن یا نقد خودمان را توجیه کنیم یا اینکه نقد نوشته شده توسط دیگری را نقد کنیم (با توجه به آنچه در ماهیت نقد گفته شد) نه برای اینکه بی ادبی های نقاد را پاسخ بدهیم وگرنه پادنقد همان جواب فحش است. وقت خواننده را با تلاش برای ثبوت اینکه چه کسی کودک است، چه کسی ناشی است وووو این طور بحث ها گرفتن، جفا به خواننده است. کسی که به من فحش می دهد به او میگویم این هدیه را نمی توانم از شما قبول کنم. و اگر کسی هدیه ای را قبول نکند صاحب آصلی هدیه چه کسی خواهد بود؟*
ت. اگر به جای شما بودم...
اگر به جای ثاقب بودم، در نوشته ی اولم سعی می کردم پیش بینیِ تجمیعِ دو قوم را در صورت اتحادِ دو قوم دیگر، کمی دیالکتیک تر بیان کنم. و برای اعلامِ پی آمدِ عدالت طلبیِ تجمیع آن دو قوم، به یک یا دو متغیر (که آنها هم واضح بیان نشدند) بسنده نمی کردم.
اگر به جای بودا بودم، از "خارجی هایی که به کابل سفر می کنند....تا....از پاکستان وارد کند" را نمی نوشتم. (همان عینک ریاضی)
اگر به جای ثاقب بودم، به جای هجوم به یک شخص (با ادله های تاریخی که در افغانستان نمی شود به تمام شان اعتماد کرد) به چانه زنی های موجود این شخص با دولت مرکزی، هم پیمانانش که از درجات مختلف وفاداری برخوردارند و چگونگی نفوذ اجتماعی این شخص در آینده ی آن منطقه ی جغرافیایی بحث می کردم، نه اینکه شخصیتش چطورست، تاریخش چطور بوده و چگونه به قدرت رسیده. (این روش غلط نیست که ما از گذشته ی دیگران درس بگیریم و بر آنها قضاوت کنیم اما همیشه هم درست نیست)
اگر به جای ثاقب بودم، نقدم را با اسم نویسنده ها و نظریاتشان که نیاز به توضیح دارد و در بعضی موارد کمی از بحث اصلی خارج می شوند نمی نوشتم.
اگر به جای بودا بودم، از روش سوال بیانی کمتر استفاده می کردم مخصوصن زمانی که سوال بیانی کنایی هستند. تبعات و معانی زیر پوستی اش کمی به حق به جانب دانستن خودمان می گراید.
در پایان
سپاس از اینکه خواندید. (801)