مدت هاست به این فکر می کنم که ریشه ماندگاری طالبان نه در قدرت نظامی شان، بلکه در پشتوانه ای است که بیرون از مرزها دارند. هر بار که در داخل شکست خوردند، از آن سوی مرز دوباره جان گرفتند. گویی پاکستان برای شان ریه ای بوده که نفس تازه می داده است. حالا اما اوضاع فرق کرده. روابط اسلام آباد و طالبان در سرد ترین نقطه خود قرار دارد.
از خود می پرسم: اگر این عقبه واقعاً خشک شود، آیا طالبان هنوز می توانند دوام بیاورند؟ یا آن گونه که تاریخ نشان داده، بدون پناه و پشتیبان بیرونی، به تدریج فرو می ریزند ؟
خشکیدن عقبه برون مرزی یعنی از بین رفتن پایگاهها، پناهگاهها و مسیرهای پشتیبانی طالبان در بیرون از افغانستان، به ویژه در خاک پاکستان، یعنی طالبان دیگر نتوانند برای آموزش، درمان، تأمین سلاح یا تجدید قوا به خاک پاکستان پناه ببرند. خشکیدن این عقبه طالبان، اگرچه در نگاه مردم به مثابه امیدی بزرگ برای رهایی از چرخه بی پایان جنگ و بازسازی آرامش ملی است، اما در سطح عملیاتی و ژئوپولیتیکی با موانعی پیچیده و چند لایه روبه روست. واقعیت این است که پاکستان برای طالبان صرفاً یک پناهگاه فیزیکی نبوده، بلکه ستون حیاتی در تأمین لجستیک، درمان، آموزش و هماهنگی اطلاعاتی آنان به شمار می رفته است.
حذف چنین پشتوانه ای، نیازمند تغییر عمیق در معادلات امنیتی و اراده سیاسی در هر دو سوی مرز است. امری که تا زمانی که اسلام آباد طالبان را ابزاری برای مدیریت تهدیدات داخلی و نفوذ منطقه ای خود بداند، تحقق آن دشوار خواهد بود. واقعیت میدانی نشان می دهد که طالبان طی سال ها شبکه ای از مسیرهای غیررسمی، قبایل مرزی و حلقات امنیتی در دو سوی خط دیورند ساختهاند که ریشه در ساختار اجتماعی دارد، نه صرفاً در حمایت دولتها. حتی اگر اسلام آباد تصمیم بگیرد از طالبان فاصله بگیرد، کنترل کامل بر این شبکهها به ویژه در مناطق قبایلی وزیرستان و بلوچستان تقریباً ناممکن است.
در عین حال، تغییر لحن و رویکرد اخیر پاکستان نسبت به طالبان، نشانه ای از شکاف در همان رابطه دیرینه است. اسلامآباد اکنون از واژه رژیم طالبان استفاده می کند، نه حکومت طالبان. این تغییر واژگان، تغییر سیاست است. علت اصلی، فشارهای امنیتی و داخلی ناشی از حملات تی تی پی است که اسلامآباد، کابل را مسئول مهار آن می داند. در واقع، پاکستان می خواهد طالبان افغانستان را وادار کند تا علیه تی تی پی اقدام کند، اما طالبان به دلیل پیوند های ایدئولوژیک و قبیلهای، از این خواسته سر باز میزنند. همین تضاد، عقبه سنتی طالبان را در معرض شکاف قرار داده است.
با این حال، نباید تصور کرد خشکیدن این عقبه، خود به خود به معنای پایان طالبان است. این گروه، برخلاف دهه ۹۰ میلادی، اکنون به صورت ساختاری در درون افغانستان ریشه دوانده است؛ در دستگاه اداری، اقتصادی و مذهبی نفوذ دارد و بخشی از جمعیت را از طریق کنترل و تبلیغ ایدئولوژیک با خود همراه کرده است. اگر عقبه پاکستانی تضعیف شود، طالبان ممکن است به سمت خود کفایی نظامی و اقتصادی داخلی بروند. همان چیزی که نشانه هایش در استخراج معادن و روابط با چین و ایران دیده می شود.
طالبان با بهره گیری از ساختارهای داخلی و شبکههای اقتصادی، قادرند به شکل نسبی جایگزین حمایت خارجی شوند. کنترل معادن، مدیریت درآمد های مالی و تعامل با قدرت های منطقه ای، مانند چین و ایران و حمایت روسیه این امکان را به آن ها می دهد که فشار نظامی و لجستیکی خارجی را مهار کنند.
از منظر امنیتی، تضعیف پایگاه های خارجی می تواند شدت حملات و تهاجمات فرامرزی را کاهش دهد، اما خلا ناشی از این خشکیدن ممکن است با ظهور شبکه های محلی و وابستگی به منابع داخلی جبران شود. به بیان دیگر، طالبان اکنون توانایی بازتولید قدرت را درون مرزها پیدا کردهاند. به همین دلیل، موفقیت در محدود سازی طالبان، تنها در صورتی قطعی خواهد بود که همزمان ریشه های اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک شان نیز هدف قرار گیرد. پیروزی نهایی مستلزم یک رویکرد جامع و چندلایه است که توان داخلی طالبان، حمایت منطقه ای و مشروعیت ایدئولوژیک شان را همزمان محدود کند.
بنابراین از نگاه من، با توجه به ساختار درونی طالبان، واضح است که قطع یا کاهش حمایت خارجی تنها فشار کوتاه مدت ایجاد می کند و به تنهایی نمی تواند این گروه را از بین ببرد. نقطه ضعف اصلی طالبان اکنون در نبود عقبه خارجی نیست، بلکه در وابستگی آن ها به مشروعیت ایدئولوژیک و پذیرش اجتماعی شان است.
برای محدود کردن طالبان، به عقیده من باید همزمان روی دو محور تمرکز کرد: اول، مهار شبکه های اقتصادی و مالی که امکان خود کفایی نسبی را به آن ها می دهد. دوم، کاهش نفوذ ایدئولوژیک از طریق آموزش، رسانه و تقویت نهاد های محلی که بتوانند در برابر تبلیغات طالبان مقاومت کنند.
همچنین، تهدیدات جدید در قالب گروه های فرعی یا موازی، از جمله تی تی پی، نشان می دهد که حتی خشکیدن عقبه پاکستانی می تواند خلاهایی ایجاد کند که بازیگران دیگر پر کنند. این امر نیازمند سیاست های پیش دستانه منطقه ای و هماهنگی امنیتی میان کشورهای همسایه است.
ترکیب فشار دیپلماتیک، کنترل مرزی و توانمند سازی اجتماعی داخلی می تواند مانع از بازتولید سریع طالبان و شبکههای وابسته به آن ها شود. در عین حال، سناریوهای آینده به شدت به واکنش پاکستان و تعامل قدرت های منطقه ای و جهانی وابسته است. اگر اسلام آباد همچنان از طالبان به عنوان ابزار نفوذ و مدیریت تهدیدهای داخلی استفاده کند، احتمالاً خشکی عقبه تنها یک توقف کوتاه ایجاد خواهد کرد و چرخه بازتولید قدرت طالبان ادامه خواهد یافت. از سوی دیگر، اگر پاکستان تغییر سیاست دهد و حمایتهای لجستیکی و اطلاعاتی را کاهش دهد، طالبان برای حفظ موقعیت خود مجبور به اصلاح ساختاری و محدودسازی ایدئولوژیک خواهند شد، که نقطه آغاز ضعف واقعی و فرصت تاریخی برای کاهش تهدیدات ناشی از آن هاست.
موفقیت در مهار طالبان نیازمند یک استراتژی چند لایه و همزمان است که فشار خارجی، توان داخلی و مشروعیت اجتماعی آن ها را هدف قرار دهد. تنها زمانی که هر سه محور به صورت هماهنگ عمل کنند، می توان امیدوار بود که خشکیدن عقبه برون مرزی به یک پیروزی واقعی و پایدار تبدیل شود و طالبان دیگر نتوانند همانند گذشته از شکست ها جان تازه بگیرند. لذا، هر سیاست مؤثر باید با درک عمیق از ساختار درونی طالبان، تعاملات منطقه ای و ظرفیت های محلی طراحی شود. این یک فرآیند طولانی، پیچیده و نیازمند هماهنگی بین المللی و داخلی است، نه یک اقدام فوری و تک محوره.