تاجیک ها در میان باشنده های افغانستان/خراسان از نازلترین عصبیت برخوردارند و این امر ایجاب می دارد تا در مبارزه ی قدرت از ابزار و برنامه های مناسب حال خود بهره ببرند .
تاجیک ها نه بخاطر خون و نژادشان، بل به موجب بستر اجتماعی و فرهنگی شان عصبیت خود را از دست داده اند. شاید در سده های بسیار دور که زندگی دیگری داشتند، عصبیت در میان آنها در وضع بهتری بود، اما اکنون وضع همین است که گفته آمد .
از دید ابن خلدون در جوامع سنتی، عصبیت هستهی اساسی قدرت است و هر قبیلهی که این خصیصه را دارا باشند، سزاوار سروری و حکمرانی است. از نظر او بادیهنشینی محیطی مناسب برای ظهور و رشد عصبیت می باشد، در مقابل شهر نشینی قاتل آن می باشد. مردمان بادیه نشین، درشتخو، قوی اندام، سختکوش و در برابر ناملایمیها مقاوم اند. در میدان رزم دلیر، بیباک، و در غارتگری و چپاول استاد اند . اما این صفات در میان شهرنشین ها به ندرت دیده می شود .
در میان باشنده های افغانستان/خراسان به هر دلیلی که بوده تاجیک ها از لحاظ زمانی مقدم تر از سایرین در شهر ها متوطن شده اند، به همین سبب نام دیگر آن ها در برخی از مناطق دهگان ( دهقان ) که معنای افراد متوطن و مسکن گزین را می دهد، در تقابل با کوچنشینی و صحرا نوردی می باشد.
از یکسو شهر نشینی تاجیک ها را نرمخو و اهل تساهل و مدارا بار آورده و انسان شهری کثرتگرا و اهل تعامل می باشد، در حالی که در محیط های بدوی یک رای، یک سخن، یک فرد، و یک فهم حکمرانی می کند و کسی غیر از آن را برنمی تابد. از جانب دیگر زبان پارسی به عنوان یک زبان تمدنی به احسان، انسان دوستی، عفو، ملایمت، شفقت و جوانمردی فرا می خواند، و ذهنیت پارسی زبان ها را از جنگ، کین و نفرت بر حذر می دارد. به گونه ی مثال :
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد وجان شیرین خوش است
و یا :
مکن هیچ بر زیر دستان ستم
که دستی است بالای دست تو هم
ویا :
چو بینی یتیمی سر افگنده پیش
مزن بوسه بر روی فرزند خویش
ویا :
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سربر زمین
ادبیات پارسی ما لامال از این توصیهها و اندرزهاست، و هر پارسیگو به هر سو می نگرد نصیحتی پندآموز می بیند و یا اندرزی حکمتآمیز می شنود، و همه نمی گذارند، تا خشم گیرندو انتقام جویند- البته مواردی است اما در بسیاری موارد ادبیات پارسی بسان ترمز عمل می دارد. افزون بر آن، نقش شعر و ادبیات روان ها را آرام می بخشد و اذهان را صیقل می دهد. هاناارنت در کتاب آیشمن در اورشلیم به نکته های جالبی اشاره می دارد و آن این که، رییس گشتاپو آلمان، بدین دلیل مملو از قساوت بود، که با ادبیات بیگانه بود و از شعر و موسیقی لذت نمی برد. این نفوذ گستردهی شعر در میان پارسیگویان، اگر یکسو آن ها را مهربان و مشفق بار آورده است، در مقابل عصبیت را در میان شان مضمحل کرده است؛ به گونهی که هر یکی خود را صاحب نظر، کارشناس، دارای حق رای می شمارند، از همین جاست که به شمار تعداد شان رای و نظر وجود دارد. جانب مقابل نه رهبر خود را می بیند، نه جلسه مشورتی برگزار می کند، همه به فرمان (مشر صاحب) سر تعظیم خم می دارند و از آن اطاعت می کنند.
من هیچ اعتقادی به فضل و کرامت ذاتی قومی ندارم، افراد نیکو و شایسته از میان هر طایفه بر می خیزد. فضل و شایستهگی امر اکتسابی است، نه ذاتی ،بنابراین هیچ کس بخاطر تعلق قومی و زبانیاش نمی تواند، از امتیازی برخوردار باشد. ولی محیط اجتماعی و فرهنگی یک دسته از خواص و عادات را بر انسانها تحمیل می دارد، این انسان می تواند از هر قوم و تباری بوده باشد. در سالهای جمهوریت به همان پیمانه که جوانان هزاره به درس و آموزش روی آوردند، به همان مقدار عصبیت در میان شان آسیب دید. به گونهای که در حال حاضر تاجیکها و هزارهها از بیشترین تشتت برخوردار می باشند، برای من فرقی نمی کند، که توجیهات در این باب چه است؟ حاصل کار پراگندگی قومی در یک جامعه سنتی که در آن قدرت با ابزارهای سنتی حاصل می گردد، نه با وسایل مدرن.
شاید شماری از جوانان تاجیک از این گزاره تنفر داشته باشند، که گویا تاجیکها فاقد عصبیت اند، و اکنون وضعیت کنونی ما بهترین سند است از یکسو دشمن مسلحانه بالای ما هجوم می آورد، از پشت و پهلو جوانان خود ما با اظهارنظرهای نابجای شان اوضاع را به سود دشمن آشفته می سازند.
در چنین وضعی چه باید کرد؟
زمانی که گفته می شود، قومگرایی نه، پارهی از دوستان لب می گشایند. اما آن گاه که گفته می شود، خوب کار قومی آری. همه دست ها را بالا می کنند و اظهار نظر می کنند، غافل از این که قومگرایی ملزماتی دارد که تاجیک ها از آن عبور کرده اند و در میان آن ها فردیت نضج گرفته است. شعار قومگرایی به کسانی می زیبد که تسلیم رای مویسپیدان خویش بوده، به سران قوم خود احترام نموده و مطیع فیصله آن هاباشند .قومگرایی با فردگرایی سازگاری ندارد، آن گونه که مدنیت در تقابل با عصبیت می باشد.
قومگرایی را بگذاربر آن هایی که در همان وضعیت هستند، مناسبات زندگی خود را بر اساس فیصله قومی پیش می برند، فیصله جرگهها برای آن ها از شرع و قانون مهم پنداشته می شود، اما آن هایی که از سال های مدید به این سو بحث قانون و قانونمداری را مطرح کرده، از شایستهسالاری و حقوق شهروندی حرف می زنند، نمی توانند در عین زمان مدافع منافع قوم خاصی هم باشند.
براساس آنچه گفته آمد، تاجیکها با شعارهای قومی بجایی نمی رسند؛ زیرا خود دارای عصبیت قومی لازم نیستند. عصبیت آن ها را بستر اجتماعی و فرهنگ پارسی بشدت آسیب رسانده است ؛لذا برای تاجیکها در کارزار قدرت ابزار مناسب فراقومی مانند آزادیخواهی، عدالتطلبی، برابری انسانی، و حقوق شهروندی می تواند جاگزین مناسب بوده باشد.