چندی پیش برای ارائه کنفرانس درس سیاست و حکومت مقایسه ای به دانشگاه رفتم. حدود یک ساعت قبل از شروع کلاس، سری به اتاق استادم زدم تا چند سؤال درسی را مطرح کنم. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: رسیدن به موقع برای ارائه کنفرانس نصف راهه، نصف بعدی، آمادگی ذهنی تو است. خندیدم و گفتگویمان آرام آرام از چارچوب درس بیرون رفت و به بحث سیاست خاورمیانه، جنگ ها و ساختارهای قدرت کشید. بعد هم بحث رسید به حکومت ها، بی ثباتی ها و وضعیتی که افغانستان امروز با آن دست و پنجه نرم می کند.
استاد از آنجا که می دانست من از مهاجران افغانستانی هستم و مدتی تحولات کشورم را دنبال می کنم، لحظه ای مکث کرد و پرسید: به نظر تو ریشه اصلی بحران های افغانستان چیست؟ جغرافیا؟ رقابت قدرت های منطقه ای؟ یا عامل دیگری؟
گفتم : در افغانستان مشکل اصلی نه صرفا جغرافیا و نه فقط رقابت قدرت های خارجی، بلکه مشکل بزرگ تر همان چاه عمیق بی اعتمادی است که بین مردم و حکومت ها شکل گرفته. چاهی که هیچ نظامی نه شاهی، نه جمهوری، نه حکومت مجاهدین و نه طالبان نتوانسته پُرش کند. هر حکومتی که آمده، به جای اینکه روی چیزی بسازد، اول آنچه قبلی ها ساخته بودند را خراب کرده و این چرخه تا امروز ادامه دارد. همین باعث شده دولت سازی واقعی عملاً شکل نگیرد. به باور من ، مشکل اصلی درونی بوده و خارجی ها و برخی از کشورهای همسایه روی همین ضعف سوار شده اند. نقش رقابت قدرت های خارجی در افغانستان همیشه مهم بوده، اما مسئله اصلی به معنای ریشه و نقطه آغازین بحران، چیز دیگری است. یعنی خارجی ها بحران را تشدید کرده اند، شکلش را عوض کرده اند، یا از آن بهره برداری کرده اند.
اما بافت داخلی افغانستان همیشه یک ضعف بنیادی داشته که اجازه نمی داده کشور از زیر فشار خارجی جان سالم بیرون بیاورد. یعنی : بیاعتمادی، ضعف دولت سازی، نبود نهاد های پایدار و فرهنگ سیاسی انحصارگر.
استاد به نشانه تایید لبخندی زد و گفت: اگر چنین می بینی، پس این همان نقطه ای ست که باید روی آن بنویسی.
همین گفت وگو باعث شد دوباره به این پرسش قدیمی فکر کنم: چرا افغانستان با وجود این همه اهمیت ژئوپولیتیکی، هیچ وقت نتوانسته یک دولت پایدار بسازد؟ چرا هر نظام سیاسی به جای ساختن، از صفر شروع کرده و گذشته را کنار زده است؟
پرسشی که شاید پاسخ آن، همان حلقه گمشده ای باشد که سال ها در تحلیل ها نادیده مانده : اعتماد.
طالبان امروز روی سرزمینی حکومت می کنند که اهمیت ژئوپولیتیکی اش بسیار بیشتر از توان مدیریتی آن هاست. کشور، درست در نقطه ای قرار دارد که ایران را به چین، آسیای میانه را به پاکستان، و هند را به غرب آسیا متصل می کند. همین موقعیت باعث شده هر قدرتی در منطقه بخواهد در آن اثر بگذارد، از شوروی تا آمریکا، از پاکستان تا هند، از چین تا ایران. اما همه این ظرفیت ها بی نتیجه مانده، چون ساختار سیاسی افغانستان هیچ گاه توان اداره این موقعیت را نداشته و هر حکومتی پس از مدتی زیر وزن همین موقعیت فروپاشیده است.
مثلاً خط لوله (تاپی) میتوانست افغانستان را به محور انرژی منطقه تبدیل کند، اما ضعف حاکمیت، اختلاف گروهها و نا امنی باعث شدند پروژه سال ها معطل بماند. یا پروژه چابهار که هند، ایران و افغانستان سه ضلع آن اند، می توانست افغانستان را وابستگی زدایی کند، اما سقوط جمهوری و بی اعتمادی سرمایه گذاران آن را نیمه کاره نگه داشت. طالبان نیز با وجود کنترل جغرافیا، فاقد ساختار سیاسی اند. تصمیم گیری درون گروهی، انحصار قدرت و نبود مدیریت ملی باعث شده هیچ کشوری آنها را شریک راهبردی بلند مدت نبیند.
این تناقض را می توان با یک مثال ساده توضیح داد: افغانستان درست مانند زمینی در بهترین نقطه شهر است که ارزش آن سرسام آور است، اما مالک آن نه نقشه دارد، نه معمار، نه مصالح و نه اجازه ساخت وساز. هرکسی به این زمین نگاه می کند، فرصت می بیند، اما سرمایه نمی گذارد چون اعتماد ندارد. تا زمانی که افغانستان این فقر ساختار سیاسی را حل نکند، ثروت ژئوپولیتیکی نه فقط به قدرت تبدیل نمیشود، بلکه خودش تولید کننده بحران خواهد بود. یعنی موقعیتی که باید کشور را ثروتمند کند، تبدیل می شود به عامل رقابت خارجی، بی ثباتی داخلی و سقوط پی درپی دولتها. راهبرد نهایی این است که افغانستان برای نخستین بار در تاریخ، ساختار سیاسی اش را مقدم بر موقعیتش بفهمد. اگر نظام حکمرانی پاسخ گو، شفاف و ملی شکل نگیرد، بهترین کریدورها نیز افغانستان را از نقش گذرگاه بحران به گذرگاه قدرت منتقل نخواهند کرد.
طالبان مسیرهای تجاری وکریدورها را تغییر می دهند، با پاکستان درمی افتند، به ایران نزدیک می شوند و از آسیای میانه کمک می گیرند، اما هنوز نتوانسته اند چیزی بسازند که اسمش را دولت داری بگذاریم. ساختار تصمیم گیری شان بسته، غیرپاسخ گو و کاملاً ایدئولوژیک است. هیچ اقتصاد مدرن حاضر نیست روی چنین پایه ای سرمایه گذاری کند. حتی اگر بهترین مسیرهای ترانزیتی دنیا را هم داشته باشند، باز هم دنیا برای ورود سرمایه دنبال امنیت سیاسی و حقوقی پایدار است. چیزی که طالبان از پسش برنمی آیند. واقعیت این است که افغانستان برای ساختن یک دولت حرفه ای باید اول قبول کند که هیچ موقعیت جغرافیایی، بدون ظرفیت و ثبات داخلی به فرصت تبدیل نمی شود. کشورهایی مثل سوئیس یا سنگاپور به خاطر جغرافیا رشد نکردند. آن ها اول دولت قوی ساختند و بعد توانستند از موقعیت شان استفاده کنند. افغانستان امروز برعکس حرکت کرده. ظرفیت های داخلی پایین آمده، نهاد ها فروپاشیده، مشارکت مردم حذف شده و هویت سیاسی هنوز بر اساس توزیع واقعی قدرت شکل نگرفته. در چنین شرایطی جغرافیا تبدیل به تهدید می شود، نه فرصت.
*رهبران، اپوزیسیون و فرصت های بی پایان :*
مبارزه با طالبان، بدون ابزارهای خارجی، بدون شبکه مالی، بدون دسترسی رسانه ای، و بدون فشارهای بین المللی، تنها یک شعار است. به نظرم، رهبران سیاسی، فعالان مدنی، فرماندهان نظامی سابق و نخبگان فکری باید از فاز دلگیری های کودکانه و حساسیت های شخصی بیرون بیایند و به سطح بازیگران سیاسی حرفه ای برسند. جهان امروز بر اساس قهرمان پروری یا احساسات حرکت نمی کند، بر اساس محاسبه است. اگر امروز پاکستان آماده فاصله گرفتن از طالبان است، این یک شکاف ژئوپولیتیکی قابل استفاده است. اگر فردا امریکا، ایران یا هند نیز آماده حمایت باشند، اپوزیسیون باید بدون تعصب از آن بهره بگیرد. استقلال واقعی یعنی توانایی انتخاب بهترین فرصت، نه رد کردن همه فرصت ها.
در این میان، اشرف غنی رئیسجمهور فراری و مفسد اعلام کرده برای ایفای نقش و کمک به دولت داری آماده است. تلاشی که زمینه آن وجود خلأ در میان رهبران اپوزیسیون است. موضوعی که بیم آن می رود در آینده، طالبان به عنوان نظام حاکم و غنی با تیم وطن فروشش بهعنوان اپوزیسیون جعلی، صحنه را بر جامعه جهانی تحمیل کنند و فضای سیاسی واقعی برای نیروهای اصیل و مستقل از بین برود. این دقیقاً همان نقطه ای است که رهبران سیاسی و اپوزیسیون واقعی باید بفهمند اگر امروز بر سر اتحاد و راهبرد مشترک به جمع بندی نرسند، فردا صحنه سیاسی افغانستان توسط کسانی مدیریت خواهد شد که هیچ حقانیتی را ندارند. لحظه تصمیم گیری همین حالاست، نه بعد از آنکه بازی از دستشان خارج شود.
به باور من، افغانستان در طول تاریخ بزرگ ترین ضربه را از جایی خورده که رهبرانش فرصتها را یا نمی دیدند یا به دلایل شخصی نمی توانستند روی آن توافق کنند.
اگر این چرخه اصلاح نشود، حتی بهترین موقعیت های ژئوپولیتیکی نیز به درد افغانستان نخواهد خورد. کشوری که مسیر اتصال آسیای میانه، جنوب آسیا، چین، ایران و خاورمیانه است، اما فاقد رهبری منسجم، فاقد راهبرد مشترک و فاقد دست باز در سیاست خارجی است. رهبران ضد طالبان اگر می خواهند آینده ای بسازند، باید همین امروز به این اصل برسند که فرصت ها همیشه کوتاه تر از اختلافات اند و ملتها را کسانی می سازند که فرصت را انتخاب می کنند، نه رنجش و ترس را.