مادر مرا ببخش!

16 سرطان 1404 ساعت 8:49



سلام مادر! دوسال از رفتنت گذشت. خیلی دلم برایت تنگ ست. بی تو وجودم مالامال از غم و اندوه است. هرگز روزهای بدون تو را تصور نمی کردم.
این خانه و این کوچه صدای قدمهای ملایم تو و عطر نفس های خسته و سوخته­ی تو را کم دارد. نفسهایی که از خستگی، خِس خِس می کردند و قدرتی نداشتند تا توانایی را به پاهای خسته ترت برسانند.
قدر تو را ندانستم. روزها خبرت را نگرفتم. شب ها چشم انتظارت گذاشتم تا به دیدنت بیایم؛ بیایم و روبرویت بنشینم تا تو زیرچشمی به چهره ام نگاه کنی، با من سخن بگویی و گاهی نگرانی هایت را از زندگی فرزندانت بر زبان بیاوری. از جایت با سختی برخیزی تا با لبخند و شوخی های مادرانه از من پذیرایی کنی.

دلم برای لحظه هایی تنگ شده که سر به زیر، با دستان نحیفت کار کنی و از روزی که سپری کردی قصه کنی. دلم خون می شود که میخواستی حرف بزنم و چشم انتظار سخن من می نشستی و من گاه از گفتن و تعریف کردن برایت دریغ می کردم. دلت می شکست اما آن دل شکسته ات را در همان قفس دردمندِ سینه حبس می کردی. قربان آن دل شکسته ات مادر.

مادر! جای سجاده ات خالی است؛ خانه، نور نمازخواندن هایت و دعاهایت را کم دارد. خانه هنوز بی تو، سوت و کور است. زمزمه های قرآن خواندنت خاموش است، قرآن و کتاب دعایت و زیارتنامه ات در طاقچه خاک می خورند. زن های حسینیه، هنوز از ما سراغ تو را می گیرند. سفره های صلوات و روضه های حسین و فاطمه(س) هنوز سراغ بی بی را می گیرند. تو که رفتی سفره ها و حسینیه های محله تنها و یتیم شده اند.

مادر غریبم!
تو به من درسها آموختی، درس زندگی، درس نوع دوستی، درس انسان بودن و انسانی زیستن، درس با مردم بودن و دستگیری کردن. اما من مهمترین درس زندگی را نیاموختم؛ اینکه برای تو فرزندی مفید باشم. فرزندی خادم باشم؛ دردهایت را به جان بخرم و اندوه های بزرگت را از روان ات پاک کنم. خستگی هایت را کم کنم و حق مادری ات را بشناسم؛ از خودخواهی هایم بیرون شوم و زیر سایه تو، باری از دوش ات بردارم. مادر! من اکنون بی تو چه کنم؟ با این میزان از افسوس و وجدان ناآرامم چه کنم؟

وقتی روح ات پَر کشید، وقتی جسمت از تخت بیماری به سردخانه رفت؛ به مأمور سردخانه التماس می کردم که یکبار پیکر بیجان ات را ببینم و ندیدم. حاضر بودم دنیا را بدهم اما همان تن بی­جان تو را ببینم. آنقدر فهم نداشتم که زنده ات را بیشتر می دیدم. سخنهایت را بیشتر بشنوم و از خرمن معرفت تو خوشه ها برگیرم. تا بودی و نفس می کشیدی نفهمیدم که باید ببینم و تماشایت کنم و بگویم و بنشینم و بشنوم. بفهمم که چه ها در وجودت هست که باید بدانم و من بعنوان فرزندت ندانستم و نفهمیدم. فهمیدم و سکوت کردم. می پنداشتم تو را برای همیشه دارم. 

مادر! حالا هر هفته بر مزارت می آیم و مدتها در کنار سنگ مزارت می نشینم. چه سود؟ تا بودی تورا نفهمیدم. تا بودی با تو از عمق جانم سخن نگفتم. تا بودی برای شنیدن سخن هایت حوصله نکردم و حالا در کنار سنگ مزارت از سوز دل سخن می گویم اما از تو صدایی نمی شنوم. برایت قرآن می خوانم اما آرام نمی شوم. به هوای تو به فقرا می بخشم اما مطمئن نمی شوم. مادر! تو بگو برایت چه کنم؟ چگونه خوشحالت کنم؟ چگونه حق مادری ات را ادا کنم؟

 تو گفتی به مردم خدمت کن! کردم. دست بینوا را بگیر! گرفتم. گفتی برو از مردم خبر بگیر! گرفتم. اما برای تو چه کنم؟ تا جان داشتی کاری برایت نکردم. سالها تو را ترک کردم و رفتم. از زیر قرآنی که بر سرم می گرفتی می گذشتم اما غرق دنیای مادی ام، غرق در جدل های بی معنی ام، غرق در آشوب های وطنی ام، تو را فراموش می کردم. اما در میان آن همه فراموشکاری های من، آنهمه بی تفاوتی های من، تو فراموشم نمی کردی و نام من و جان من و ایمان من؛ همیشه بر سجاده ات دعا می شد. ثمره دعاهایت را در روح و جانم می گرفتم اما درک نمیتوانستم. می بینم که چه بزرگی؛ من دلخوشی تو بودم اما تو کدام خوشی از من دیدی؟ از دورها مواظبم بودی و احوالم را می شنیدی؛ خدایت را شکر می کردی؛ اما اگر خدای تو فردا یقه ام را بگیرد و اگر از من در محضر او گلایه کنی، چه کنم و چگونه سرم را در محضرت بالا نگه دارم؟

مادرم! منی که گمان می کردم با بزرگان پنجه میزنم و شانه میدهم؛ حالا می فهمم که هیچکس بزرگتر از تو نبود، لایق تر از تو نبود، در احترام و تمجید، سزاوارتر از تو نبود. تو بزرگترین فراموش شده از نسل بندگان خدا هستی. تو سزاوارترین انسان برای تعظیم و تکریم و احترام هستی. چه خوب فرمود که "و بالوالدین احسانا" و چه راست گفت که "بهشت زیر پای مادران است" اما چرا هوش در سر من و اراده در دل من نبود؟

مادرم! تا زنده بودی سر بر قدمهایت نگذاشتم اما که رفتی، صورتم را بر کف پاهایت گذاشتم و چشمانم را بر پاهای رنجور اما بی روح تو کشیدم. من چه بی بصیرت بودم. پاهای کم توان و تن دردمند تو را تسکین ندادم اما آنگاه که مرا ترک کردی؛ چشم بر پایت گذاشتم.

مادرم! باید غمخوارت می بودم و باید حال دل ات را خوب می کردم. حالا اما برای خوشحال کردنت چه می توانم بکنم؟ هرچه کنم قلبم آرام نمی گیرد، به دلم نمی نشیند. کاش تا بودی خدمتت می کردم. از اندوهت می کاستم و هوای قلب نازنین ات را می داشتم. مادر! دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده است. اما کاش تا بودی اینها را به خودت می گفتم. کاش با گفتن جمله ای خوشحال­ترت می کردم و کاش از گفتن ها و دیدن ها و نشستن ها با تو دریغ نمی کردم.
من به تو ظلم ها کردم، محبتی که سزاوار تو باشد از تو دریغ کردم. من "کلمه" را از تو دریغ کردم. در محضرت می شرمم که من آنی نبودم که تو تصور می کردی. مادر مرا ببخش!

سالها قلم گرفتم و نوشتم؛ برای همه کسان، برای همه ناکسان؛ اما حتی یکبار هم برای تو ننوشتم، نخواندم. سخنی از تو نگفتم، صفحه ای برای تو قلم نزدم؛ برای نماد انسانیت، برای انسان خداگونه؛ برای مادر؛ برای تو! برای تو ننوشتم که بخوانی تا محبتی از فرزندت ببینی؛ برای تو که بخوانی تا لبخندی بزنی و برای دلت که شاد شوی و برای تو که اندکی از خستگی هایت، از دردهایت، از افسردگی هایت کم شود. اما دریغ... دریغ از یک سطر نوشتن و یک خط احساس­دادن. حالا که قلب ات در خاک خفته و ذهنت و جسمت مرا و دنیا را ترک کرده؛ این دلنوشته ها چه سودی برایت دارد و چه باری از دوش نالایق من بر می دارد!

مادر! افسوس های یک فرزند غافل را می بینی؟ غفلت های یک فرزند بی پروا که شاید امید زندگی ات بود را می بینی؟ تو به من زندگی و امید بخشیدی و من به تو ناامیدی دادم. مادر مرا ببخش. نفهمیدم که انسانیت به بزرگی نیست، به شهرت نیست، به مادیت نیست. انسانیت به کوچک بودن اما خِرد داشتن است. انسانیت به فهمیدن و خدمت کردن است؛ بزرگی و انسانیت به خدمت کردن والدین است.    

مادر! فرزند غافل ات را ببخش! دلم برایت تنگ شده! دلم برای دیدنت هنگام نمازت، دیدنت هنگام تلاوت قرآن، دیدنت هنگام خواندن زیارت امین الله و جامعه کبیره و زیارتنامه هایت تنگ شده، دلم برای تسبیحات و صلوات هایت تنگ شده، دلم برای نصیحت هایت تنگ شده، دلم برای گیر دادن هایت تنگ شده؛ دلم برای سفره های ساده و فقیرانه ات تنگ شده؛

می بینی مادر! تا بودی خودم را از تو محروم می کردم؛ حالا در خواب هم نمی بینمت! مادر! به خوابم بیا و نصیحتم کن! به خوابم بیا و با من قهر کن! بگذار باز هم ببینمت! بگذار باز هم صدایت را بشنوم! دعوایم کن اما ترکم نکن! می بینی مادر بی تو چه کوچک شده ام؟

مادر مرا ببخش که گاهی دل مهربانت را شکستم. مرا ببخش و دعاهایت را از من نگیر!
خداوند تورا از زمره "اصحاب الجنه هم­ الفائزون" قرار بدهد. خداوند از تو راضی باشد و تو را از مهربانی خودش، از بنده نوازی خودش، از بخشایشگری بی حساب خودش و از نعمت های بیکران اخروی خودش راضی بفرماید.  

فرزند ناسپاس ات- محمد
 
 


کد مطلب: 183678

آدرس مطلب: https://www.jomhornews.com/fa/news/183678/

جمهور
  https://www.jomhornews.com