با داکتر عبدالله از نزدیک در سال 1386 آشنا شدم. در انتخابات ریاست جمهوری 2009 از او حمایت کردیم. من آن زمان مسئول مرکز همبستگی رسانه ها و عضو شورای متحد ملی بودم. هدف من از حمایت؛ تغییر زعامت قومی در افغانستان و تغییر ساختار سیاسی بود. با اعضای شورای متحد ملی به دیدن آقای عبدالله رفتیم. آقای عبدالله موافقتنامه ای را امضا کرد که اگر رئیس جمهور شود، نظام سیاسی را از نظام ریاستی به نظام پارلمانی تغییر بدهد و چند تا شرط مهم دیگر را هم در حضور جناب قانونی صاحب قبول کرد.
من آن زمان به دیدن برخی رهبران قوم هزاره می رفتم و با آنها جهت اتحاد دو قوم هزاره و تاجیک، جهت تغییر یک سنّت سیئه تاریخی استدلال می کردم. برخی پذیرفتند و برخی هم بنا به رقابت های سیاسی با ما نمی آمدند.
عبدالله نامزد حزب جمعیت اسلامی بود و چهره های مطرح سیاسی نیز از او حمایت می کردند. ساختار کمیسیون انتخابات 2009 به نفع و در خدمت آقای کرزی بود و انتخابات به دور دوم رفت. جنجال زیادی میان اپوزیسیون و حکومت ایجاد شد. آقای کرزی که تاج و تخت خود را در خطر می دید حاضر بود هر نوع امتیازی را به تیم مقابل بدهد اما خودش رئیس جمهور باقی بماند.
داکترعبدالله اما یک روز صبح، بدون هیچ دلیل و مشورتی، از دور دوم انتخابات انصراف داد و مردم و همه حامیان سیاسی خود را در بهت و حیرت قرار داد. مخصوصا جمعیت اسلامی و استاد ربانی شهید، از این تصمیم ناگهانی و غیرمترقبه عبدالله در بهت و حیرت ماندند.
هیچکس تاحالا دلیل انصراف ناگهانی داکترعبدالله را نفهمید. با نزدیک شدن به انتخابات سال 2014 رابطه ما و داکترعبدالله نزدیکتر و گرمتر شد. او از قبل تصمیم کاندیداتوری خود را اعلام کرده و حوزه مقاومت را در عمل انجام شده قرار داده بود. در نشست هایی که میان بزرگان سیاسی اپوزیسیون در منزل مارشال فهیم فقید دایر می شد آنجا تصمیم گرفتند که بازهم از داکترعبدالله حمایت کنند.
با حمایتی که از او می شد، شانس بسیار بالایی برای پیروزی داشت. با آن هم، تصمیم داشتیم بزرگان و جریان های سیاسی بیشتری را در تیم اصلاحات و همگرایی بیاوریم.
رابطه ما بسیار خوب و نزدیک شده بود. داکترعبدالله از ما خواست به دلیل مراجعه گسترده مردم و طیف های مختلف جهت ملاقات با ایشان، صبح ها اول وقت و یا آخر شب ببینیم و مشوره داشته باشیم.
من اشخاص و طیف های مختلفی را به ملاقات داکترعبدالله می بردم و ایشان هم انصافا توصیه های مرا می شنید. به دیدن خیلی از شخصیت های سیاسی و جهادی می رفتیم تا آنها را در کنار داکترعبدالله بیاوریم.
بزرگان و مجموعه های جامعه تشیع را خودم به تنهایی می دیدم تا حمایت آنها را از نامزدی داکترعبدالله جلب کنم و موفق بودم.
برهمین اساس، با من خیلی گرم و صمیمی بود و تقاضاهای مهمی از من را می شنید و در مورد نوع کمپاین های ولایتی و نوع حمایت از احزاب و افراد، مشوره می کرد. این باعث دلگرمی زیادی برای من بود. بعضا به برخی سفرهای ولایتی هم می رفتم و سخنرانی هایی در تجمعات مردمی هم داشتم. مردم را از شکست داکترعبدالله بیم می دادم و ماهیت اشرف غنی را به مردم می گفتم.
خبرگزاری جمهور را هم در حمایت از داکترعبدالله و علیه اشرف غنی احمدزی بسیار فعالتر کردم تا آنجا که بارها از جانب کمیسیون انتخابات اخطاریه های عدم بی طرفی ما می آمد.
داکترعبدالله بصورت بسیار واضحی در همان دور اول انتخابات، برنده شد. اما دزدان و متقلبان حرفه ای مثل ضیاءالحق امرخیل و حمدالله محب و تیم های مرکزی و ولایتی آنها آنقدر رأی آلوده و جعلی را وارد سیستم کردند تا انتخابات با اشرف غنی به دور دوم برود.
اشتباه بزرگ عبدالله این بود که پذیرفت. او دچار غرور کاذب شده بود. اما شاید فکر دزدی و فریبکاری اشرف غنی و تحریک احساسات پشتونوالی طالبان و مهارت تقلبکاران کمیسیون انتخابات را نمی کرد. او فکر تبلیغات منفی برخی تحصیلکردگان حول محور کریم خلیلی را هم نمی کرد که بیرق شورای نظار و حادثه افشار و هزاره ستیزی و جنگ با عبدالعلی مزاری را بر روی شانه های داکترعبدالله و تیم او قرار داده و هزاره ها را نیز همنوا با پشتون ها علیه تیم داکترعبدالله بسیج و تحریک می کردند.
اشتباه بزرگتر داکترعبدالله زمانی بود که با علم به پیروزی در دور دوم؛ با دانستن تقلبات گوسفندی و با علم به حمایت پشت پرده سفارت انگلیس و امریکا از اشرف غنی، به جان کری اعتماد کرد و تحت تأثیر تماس تلفنی باراک اوباما، در مقابل اشرف غنی نرم شد و برای تشکیل دولت ائتلافی، دوم شدن خود را پذیرفت و بازهم مردم را ناامید کرد.
اینکه من راه خود را از داکترعبدالله جدا کردم این بود که اولا او دیگر نه تنها چیزی از زبان ما را نمی پذیرفت بلکه حتی حاضر نمی شد مرا ببیند.
او تحت تأثیر مشوره های غلطِ ترجمان هایی مثل مجیب الرحمن رحیمی رفته بود که گاه تا پشت دروازه ملاقات با جان کری همراهش می رفت. من می گفتم داکترصاحب عبدالله باید فشار امریکا را از دوش خود بردارد و صلاحیت هرنوع توافقی را به مجموع تیم و حامیان سیاسی خود واگذار کند و قدرت خود را به اصلاح عامیانه، تیت کند. اما او بدون توجه به تمام حامیان بزرگ سیاسی اش تنها به دیدن جان کری می رفت و به تنهایی هم تصمیم می گرفت.
حتی طرح شجاعانه ای که حامیان بزرگ عبدالله از جمله استادعطامحمد نور و آقای قانونی و مجموع جمعیت اسلامی و فرماندهان جهادی مبنی بر اعلام پیروزی و تشکیل حکومت را داشتند؛ داکترعبدالله در خیمه لویه جرگه، دفن نمود.
تمام آرزوهایی که برای تغییر سیستم و نظام سیاسی داشتم فرو ریخت. من با تمام وجود، ویران شدم. پیروزی متقلبانه اشرف غنی، مرا شکست. من برای خودم هیچ نمی خواستم. هرکسی را معرفی می کردم غالبا از آقای عبدالله یک خط و سند مکتوب می گرفتند اما برای خود من امتیاز شخصی هیچ اهمیتی نداشت. من برای آرزوهایم جنگیدم، بدون آنکه کسی بداند و بفهمد. برای من تغییر حکمروایی قومی بر افغانستان مهمتر از منصبدار شدن خودم بود. تغییر نظام استبداد قومی ارزشمندتر از امتیازات فردی برای خودم بود. عبداللهِ دو رگه می توانست اولین قدم برای تحقق این آرزو باشد. هرچند که او یک پشتون بود اما می توانست دریچه را بر روی غیرپشتون ها برای رسیدن به حاکمیت و سهامدار شدن در افغانستان باز کند؛ اما واقعیت امر این بود که داکترعبدالله هیچگاه طایفه پدری اش را در برابر قوم مادری اش رها نمی کرد؛ حتی اگر شده، زعامت اشرف غنی را بپذیرد و جلو مردم ما اکت یک قهرمان و مبارز و گاه اکت یک مظلوم را بکند.
من می گفتم داکترعبدالله نباید نفر دوم باشد؛ اشرف غنی بشود رئیس اجرائیه ولو کل کابینه را هم به اشرف غنی بدهد اما خودش رئیس جمهور بشود. اما نشد. او از مردم ما روی برگرداند و خودش را به جان کری سپرد. او شور و هیجان مردم ما در خیمه لویه جرگه؛ امیدواری میلیونها هموطن ما در صف رأی و تمام آرزومندی های مردم ما را نادیده گرفت، زیر بیرق اشرف غنی رفت و اوغانها نامش را از داکترعبدالله به گلمرجان تغییر دادند و خودش را رئیس اجرائیه بی صلاحیت درست کردند که وزرای پشنهادی او ابتدا باید پیش اشرف غنی امتحان می دادند تا آن کلمرغ روان پریش، از میان چندین کاندیدا، یکی از عاجزترین ها را انتخاب می کرد.
======
داکترعبدالله گاهی خواسته های بزرگ مرا می پذیرفت مثلا در مورد جامعه شیعه و هزاره؛ در مورد شیعیان در ترکیب کابینه آینده؛ در مورد نوعیت کار و کمپاین در مناطق مرکزی آنهم در تقابل با استاد محقق که معاون ایشان بود؛ اما گاهی بی پروا و بی تفاوت از کنار من می گذشت. مثلا با مرحوم آقای انوری در حالیکه معاون تیم انتخاباتی عبدالرحیم وردک بود حرف زدم؛ استدلال کردم که رحیم وردک شانسی برای پیروزی ندارد، اعتمادی هم بر باقی ماندنش در رقابت ها نیست و لذا دعوتش کردم از داکترعبدالله حمایت کند. آن مرحوم با استدلالی که می کردم و با لطفی که به بنده داشت قبول کردند که چنین کند اما وقتی این موضوع را با داکترعبدالله در میان گذاشتم و تأکید کردم که آقای انوری را ببیند و توافق نهایی را انجام بدهد؛ او قبول نکرد و آقای انوری را به مسائلی همچون مطالبه پول، متهم نمود در حالیکه قطعا چنین نبود. همین آقای انوری وقتی حرکت و تمایلی از جانب عبدالله ندید به تیم اشرف غنی پیوست و در سخنرانی های خود صراحتا داکترعبدالله را تهدید می کرد. شاید تنها چهره ای در تیم اشرف غنی که چنین توانایی و ظرفیتی داشت که تهدید جنگ عبدالله را با جنگ بدهد همو بود. اما داکترعبدالله گفتگوها و تفاهم من با آقای انوری را نادیده گرفت.
به هرحال؛ ختم آن انتخابات سیاه و تصمیم ننگین؛ موجب شد که با داکتر عبدالله کاملا قطع رابطه کنم. کتمان نمی کنم که تصمیم گرفتم، همانطور که در حد خودم در اطرافش جمع کرده بودم؛ کنارش را خالی کنم. و این کار را هم کردم. او چوب ناجوانمردی و خیانتش در حق ملت ما و آرمان های مردم ما را باید می خورد.
اکنون نیز او نه تنها هیچ اعتباری ندارد بلکه با زندگی زیر سایه طالبان؛ همانند حامد کرزی به طالبان مشروعیت می بخشد و از همان آغازین روزهای حاکمیت طالبان به جهان این پیام را داد که طالبان، با مخالفان سیاسی خود مدارا می کنند.
در سایه تعامل عبدالله و طالبان، هزاران جوان ما کشته یا زندانی و شکنجه شدند و می شوند.
سخن استادعطامحمد نور در مورد داکترعبدالله به تمام معنا صدق می کند: داکترعبدالله مار آستین بود و هست. کسی به اندازه داکتر عبدالله به آرمان های مردم ما ضربه نزد و مردم را از فرایندهای ملی ناامید نکرد. او در کنفرانس بن و تحکیم حاکمیت پشتونوالی و سپس جلوگیری از تغییرِ این سنّت فرتوت و ویرانگر، بزرگترین نقش را ایفا نمود. حالا اوست و کرزی و طالبان و پیوندی که میان آنها شکل گرفته است. یادمان باشد که داکترعبدالله و اشرف غنی و کرزی و طالبان هیچگاه با مردم ما نیستند.