حنیف اتمر اخیرا در مصاحبه ای گفته است که تضعیف یا سقوط حکومت طالبان به سود افغانستان نخواهد بود. او با مقاومت مسلحانه علیه طالبان مخالفت کرده و گفته که مقاومت مسلحانه نمیتواند بحران کشور را حل کند.
او در جایی دیگر گفته که "احتمال دارد اشرف غنی پس از گفتگوها و تفاهمهای غیرعلنی با حکومت فعلی، دوباره به افغانستان بازگردد. به گفته اتمر، در برخی تماسها و رایزنیهای پشتپرده، نشانههایی از موافقت ابتدایی با بازگشت اشرف غنی دیده شده است."
زلمی خلیلزاد عملا با طالبان ارتباط دارد و همراه با شرل بنارد همسر امریکائی اش بطور جدی به نفع این گروه لابیگری می کنند.
حامد کرزی نیز هرچند اکنون تحت نظارت طالبان زندگی می کند اما تلاش زیادی کرده تا حکومت این گروه توسط جهان به رسمیت شناخته شود. شخصیت های دیگر قوم پشتون همانند عمر داودزی، فضل الهادی مسلمیار، انورالحق احدی و... نیز تلاش هایی به نفع حاکمیت طالبان دارند.
اخیرا رحمتالله نبیل هم در گفتوگو با دویچهوله مدعی شد که شماری از مخالفان طالبان، از پاکستان خواستهایی چون ایجاد دفتر سیاسی، دریافت سلاح و فراهمسازی پایگاه در منطقه چترال داشتهاند.
این یعنی که نبیل نیز با جریان مخالف طالبان نیست.
در این میان؛ رهبران سیاسی سایر اقوام که غالبا در تبعید به سر می برند؛ هر روز خاموش تر و بی انگیزه تر و منزوی تر می شوند. جبهه مقاومت ملی هم در فصل عملیات های بهاری به حالت کما قرار دارد. این سکوت و انزوا در راستای فعالیت های سیاستمداران پشتون، به سیطره و بقای حاکمیت طالبان خیلی کمک کرده است.
در این حالت و شرایط، طالبان با استفاده از این خوش شانسی و طالع مندی، ریشه های حاکمیت خود را محکمتر می کنند و با از بین بردن آخرین انگیزه های مقاومت، به سمت بقای درازمدت در حرکت هستند.
این پنجسال که می توانست سالهای سخت حاکمیت و بقای طالبان باشد، به سالهای آرامش و طالع مندی طالبان تبدیل شدند.
بنابراین باید از خودمان بپرسیم که چرا وضعیت اینگونه است و اینکه طالبان به سمت حاکمیت درازمدت در حرکت هستند؛ مقصر کی ها هستند؟
حدود پنج ماه است که از گروههای مخالف طالبان همچون شورای عالی مقاومت ملی، مجمع ملی برای نجات افغانستان و جبهه مقاومت ملی، هیچ صدا و نشستی و برنامه ای شاهد نبوده ایم. فعلا بود و نبود این وجهه از گروههای ضد طالبان که به نظر می رسد بی انگیزه شده اند، تفاوتی به حال طالبان و مردم افغانستان ندارد.
رهبران سیاسی حاضر در این ائتلاف های سیاسی، به کما رفته اند و خوشبینی های ما نسبت به این شخصیت ها در حال از بین رفتن است. احساس می کنم رهبران سیاسی مخالف طالبان سرنوشت فعلی شان را پذیرفته اند و با وضعیت جاری، کاملا کنار آمده اند. این بزرگان اکنون نه پول و سرمایه شخصی برای مبارزه دارند، نه حمایت مالی بین المللی دارند، نه از حمایت سیاسی برخوردار هستند و نه امیدواری به احیای جایگاه مردمی سابق شان را دارند.
این حالت و وضعیت برای جامعه و حوزه مقاومت ضدطالبانی، یک خطر و تهدید و مایه نگرانی است.
شاید همین حالت باعث شده باشد که امثال حنیف اتمر از روی ناچاری و بی پناهی و یا از روی سیاست ورزیِ قومی به طالبان روی آورده باشند تا برای منافع فردی و قومی خود زمینه های تعامل با این گروه را فراهم بیاورند. این وضعیت، اشرف غنی را نیز انگیزه می دهد که با طالبان، به گفتگوها و معاملات پنهانی روی بیاورد؛ چرا که ستون های نظام جمهوریت فرو ریخته اند و هیچ بدیلی برای طالبان نمی بیند.
لذا بعید نیست که غنی در این فکر باشد که از وجهه و پرستیژ حقوقی خود به نفع شخص و قوم خود استفاده ببرد. هر حرکت اشرف غنی در فضای داخلی افغانستان می تواند مجددا او را در سطح اول اخبار رسانه ها بیاورد و او را مجددا احیا کند. این فرصت برای رهبران سیاسی ما وجود ندارد.
در این حالت، رهبران سیاسی ما بازندگان فضای سیاسی افغانستان هستند. هرچه زمان می گذرد مردم ناامیدتر می شوند و این ناامیدی، مردم ما را به پذیرش رعیت بودن در حاکمیت طالبان نزدیکتر و احیای روحیه مقاومت علیه طالبان را سخت تر می کند.
گمان می کنم تا فرصت ها کاملا از دست نرفته بزرگان سیاسی ما باید با انجام نشست ها و حرکت های سیاسی هوشمندانه، به سرتیتر خبرها و گزارشات و تحلیل های رسانه ها برگردند. پنج ماه سکوت در این فضا خیلی بد است. حتی سکوت و نظاره گری پنج روزه هم بسیار زیاد است.
عناصر میانیِ مخالف طالبان یکی یکی در حال بازگشت و پناه بردن به دامان طالبان و هضم شدن در سیاست و حاکمیت طالبانی هستند. در این حالت مسئولیت ما چیست و چه باید کرد؟ تسلیم یا گشودن راههای تازه مبارزه؟ خواهم نوشت.